هستم اگر می روم ...
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: ویدا - ۱۳٩٢/٤/۱٢

بچه که بودم خیلی وابسته نبودم یادمه روز اول که میخواستم برم پیش دبستانی وقتی مامانم منو حاضر کرد تنهایی رفتم سر کوچه و منتظر سرویسم موندم و چون دوتا از بچه هایی که میشناختم همون مدرسه میرفتن میدونستم که سرویسم رو خواهم شناخت . الان که به اون روز فکر میکنم با خودم میگم مامانم چطور دلش اومد منو تنها بفرسته شاید خیلی باورم داشت نمی دونم شاید هم محیط خیلی امن بود . هرچه بود روزهای خوبی بود .مدرسه دختر و پسر قاطی بود و من بیشتر از اونی که دوستهام دختر باشن پسر بودن شاید یکی از دلایلش این بود که همسایه هامون که با من به اون مدرسه میومدن و دوستهام بودن همشون پسر بودن .

فکر میکنم که همین موضوع باعث شد که هم من جسارتم بیشتر بشه و هم اینکه در ارتباط با مردها همیشه خیلی راحت بودم و تونستم سالها توی یه محیط کاملا مردونه که تنها زن اون کارخونه بودم به راحتی کار کنم . جالبه که وقتی اونجا کار میکردم متوجه شدم که آقایون هم خیلی پشت سرهمدیگه حرف میزنن و بقول معروف خاله زنک هستن و این موضوع مختص خانم ها نیست !!!!!!!!!!!

حالا دوستان وبلاگی آقا ازمن دلخور نشن منظورم به همه نیست میخوام بگم که این خصلت هم تو بعضی از خانم ها وجود داره هم تو بعضی از آقایون اینطور هم نیست که درصد یکی شون بیشتره یا کمتره .

از کجا به کجا رسیدم . یادمه یه روز که با یکی از پسرهای همسایه منتظر سرویس بودیم ازش پرسیدم چرا رو در خونه کامی اینها نوشته دوزندگی نیکدل اونهم یه نگاه عاقل اندر صفیحهی بهم انداخت و گفت واقعا نمی دونی گفتم نه گفت واسه اینکه باباش دو تا زن داره آخه ما اون تابلو رو دو  زندگی میخوندیم !!!!!!!

تازه خر تر ازاون من بودم که بهش گفتم بابای من هم سه چهار تا زن داشته پس چرا در خونه ما تابلوی چهار زندگی نداره . اونهم گفت حتما بابات یادش رفته تابلو بگیره .متفکر

چه ساده و خوش باور بودیم و چقدر دنیامون کوچیک و قشنگ بود .

ویدا
منو از نوشته هام خواهید شناخت .
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :