مهاجرت و مشکلات پیش رو

سلام به دوستهای خوب و مهربونم . آذر ماه شروع شد , اونوری ها تو فصل شادی و عید هستن که امیدوارم حسابی بهشون خوش بگذره . اینوری ها هم که مثل من روزهایی تکراری و بدون هیچ هیجانی رو طی میکنن . ( البته امیدوارم که مثل من نباشن ).

داشتم مطلب یکی ازدوستان رو میخوندم که نزدیک دوماهه وارد مونترال شده . زیاد راضی بنظر نمی رسید . شاید هم من اینطوری برداشت کردم و منظورش این نبوده . دیدم بهتره یه چیزی هم من بنویسم در مورد مهاجرت و زندگی دوباره . بنظر من مهاجرت یه کار سخت و پردردسره و اگه از قبل واسه مشکلاتش آماده نباشیم خیلی خیلی بهمون سخت میگذره و مخصوصا اگه بخواهیم مرتب زندگیمون رو با زندگی تو ایران بسنجیم . البته آدمها باهم فرق دارن و نگاهشون به زندگی متفاوته من نظر خودم رو میگم .

وقتی از ایران خارج میشیم یه سری مشکلات جدید پیدا می کنیم که مدل مشکلات قبلیمون نیست و باید انرژی بذاریم تا اوضاع مرتب بشه . حتما میگین گفتن این حرفها آسونه و تا وقتی که خودت نیای و تجربه نکنی نمی تونی نظر بدی . در جواب این دوستان باید بگم من بخاطر شرایط پسرم مجبور شدم نزدیک دوسال تو مالزی زندگی کنم . اینکه مجبور شدم تنها و بدون همسرم با پسرم و دختر چهارساله ام برم به کشوری که تا دو هفته قبلش هیچی ازش نمی دونستم و خونه بگیرم و پسرم رو ثبت نام کنم و .... کار خیلی آسونی نبود.

کانادا که اصلا قابل مقایسه با مالزی نیست . چرا بعضی ها میگن اگه زندگی خوبی تو ایران دارین اینجا نیاین چون باید همه چی رو از زیر صفر شروع کنین . من نمی دونم تک تک بچه هایی که رفتن چه مشکلاتی داشتن اما فقط یه مثال ساده میزنم اگه بعد از دو سه سال کاری با درآمد متوسط داشته باشین و تصمیم بگیرین یه خونه بخرین . با ده درصد مبلغ خونه  خونه دار بشین و قسطش هم تقریبا اندازه کرایه خونه ای که دارین توش زندگی میکنین باشه اون موقع چرا شرایط رو با ایران مقایسه نمی کنین . کجا تو ایران میشه این مدلی خونه خرید . البته این رو واسه دوستهایی گفتم که همش زندگی تو ایران رو با اونجا مقایسه میکنن . خود من نه دنبال خونه هستم نه ماشین ونه خیلی زرق و برق های دیگه ی زندگی .

بنظر من یه زندگی ایده آل اونه که بتونی واسه چند ماه دیگه ات برنامه ریزی کنی بدون اینکه نگران این باشی که فردا چه اتفاقی قراره بیفته , آرامش داشته باشی , بهت بعنوان یه انسان احترام بذارن , نگران آینده بچه هات نباشی و بدونی که مزد سعی و تلاششون رو میگیرن و خیلی از مسائل دیگه که ممکنه واسه خیلی ها بی معنی باشه اما برای من خیلی مهمن . من اگه برای آینده بچه ام زندگی رو واسه خودم سخت نکنم بهش خیانت کردم چون مسئول آوردنش به این دنیا فقط خودمم .

اون روزها که تو مالزی بودم مرتب نق میزدم که چرا اینجا اینجوریه و ... اما حالا که برگشتم میبینم دلم واسه همون کشوری که ایرادهای اساسی زیادی داشت تنگ شده صرفا واسه آزادی که اونجا داشتم .

من مطمئنم که وقتی برم کانادا باید سعی و تلاش مضاعفی از خودم نشون بدم اما میدونم که واسه بدست آوردن هر چیز با ارزش باید از خیلی چیزها گذشت . حالا وقتی رفتم و اینجا یه چیزی نوشتم که رنگ غرغر داشت همتون بریزن سرم . چشمک

/ 21 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

ویدای عزیزم سلام. خواهر خوبم اگر ارزش آمدن نداشت مطمئنا هیچ کسی از همه ی عزیزانش و از این همه تجربه و افتخاراتش دل نمی کند و نمی آمد. اکثر دوستانی که آمده اند یا از نظر تحصیلی سری تو سرها در کشور خودشون دارند یا مدیران لایقی هستند که با برنامه ریزی درست به اینجا آمده اند . اما خب خیلی باید مواظب همون فرزندانی که برای آیندشون می آی باشی . شاید بگی که خیلی خوب تربیت شده اند و قابل کنترل هستند که این خیلی خوبه ولی بچه ها در یک سری سنین خصوصا از راهنمایی و دبیرستان به بعد که می آیند خیلی تحت تاثیر محیط قرار می گیرند و این نیاز به توجه بیشتر دارد که خب وظیفه ی والدین را خیلی سنگین تر می کند . به اصطلاح خودمون دیگه نمیشه توپ و تشرشون زد یا گاهی یکی بزنی در باسنشون تا بشینن سر جاشون. اینجا به راحتی تو صورتت نگاه می کنن و میگن که از دستت شکایت می کنیم و خب تا با عقاید اینوری ها آشنا بشیم کمی طول میکشه.

مهری

مهاجرت واژه ای است که شاید هر کسی یه جور تعبیرش کنه ... فقط جابجا شدن نیست... خیلی چیزها عوض میشه . در جریان مهاجرت خود آدمها هم گاهی عوض میشن.. گاهی قوی تر و استوارتر ... و گاهی ضعیف و زودرنج میشن .... باید نظرات همه رو دید و شنید ولی به خود نگاه کرد و سنجید که ما چی داریم و چطور با این قضیه برخورد میکنیم ... له نظر من هر کسی باید با دوستانی بیشتر مشورت و رد و بدل اطلاعات کنه که شرایط تقریبا مساوی با هم دارند .. مثلا بچه های همسن و سال بچه خودش ... نوع شغل .... حتی اینکه اهل کدوم شهر و فرهنگ هستند .... شرایط کسی که بچه کوچدو ورود یک داره ومهاجرت میکنه با اونی که بچه تینیجر و جوان داره اصلا قابل قیاس نیست ... بعضی شغلها ماهیتا جوری هستند که در چند سال اول مهاجرت نمیتونند به شغل خود برگردند و باید از چندین پله پایینتر شروع کنند ولی شغلهایی هم هستند که در بدو ورود مشغول به کار میشند و همه چی هم خوبه ... اینطوری خوندن مشکلات دیگران فقط هول و هراس تو دل مهاجر جدید میندازه .... و در آخر اینکه باید خود را برای بدترنها آماده کرد تا انشالله بهترینها رقم بخوره

مهاجر

سلام گویا پیغام من نرسیده خدمتتان. در کل فکر می کنم مهاجرت مخصوصا از ایران و به خصوص به کانادا برای کسانی که جربزه داشته باشند خوب است. تلاش لازم دارد اون هم تلاش بسیار زیاد و کنار آمدن با این موضوع که تا وقتی در جامعه حل نشده ایم یک خارجی هستیم که خیلی از کارها را باید یاد بگیریم.

رها

دست روی نکته خوبی گذاشتی ویدا بانو . به نظر من مهاجرت مثل مرگه ، آدم میمیره و دوباره به دنیا میاد . بعد باید توی دنیای جدیدت رشد کنی و راه زندگیت رو پیدا کنی . گاهی میتونی همون راه و روش قبلت رو ادامه بدی یعنی همون رشته دانشگاهی یا همون شغل و در همون سطح ولی گاهی نمیتونی و باید صبورانه خودت رو با شرایط وفق بدی و بالا بیای که اکثراً مجبورن همین کارو بکنن . ولی باید ببینیم دنبال چی هستیم و آیا کشور مقصد اونها رو داره که به ما بده و آیا ما انقدر در خودمون توانایی و قابلیت میبینیم که بتونیم اونها رو به دست بیاریم ، حالا نه در بدو ورود بلکه شاید ماهها بعد . من به شخصه دنبال امنیت اقتصادی ، اجتماعی و نظامی بودم که ایران به نظرم نداشت . هرگز به قیمت فردای یک جنس مطمئن نیستی و نمیتونی برای جیبت برنامه ریزی دراز مدت کنی ، امنیت اجتماعی وجود نداره و برای من دختر دار این یعنی کابوس . وقتی دختر من حتی در یک تاکسی امنیت نداره وااااااای به اجتماع . و از امنیت نظامی نگم که فقط مونده بورکینا فاسو ماها رو تهدید کنه . اینجا همه این امنیتها هست پس کشور مقصد من چیزهایی داره که من دوست دارم ، مرحله دوم آیا میتونم بهش برسم ؟ آره

بهاره

سلام ويدا جون،قربونت دلت به اونايي كه رفتن و هنوز دارن غر مي زنن نسوزه يه چند ماهي نق نق مي كنن يه يكي و دو سالي سختي مي كشن و بعد به اندازه همتشون جا مي افتن.بدبختي براي من و تو ا كه نه راه رفت داريم نه راه پيش.ولش كن بابا كي بريم فالوده بخوريم

کیت

ویداجون اصلا نمیدونستم وبلاگ داری شرمنده!!!![خجالت] و دوتا بچه ناناز[قلب][ماچ]

کیت

ویداجون نمیدونستم یه پسر بیست ساله و یه دختر 7 ساله داری[تعجب]ماشاالههههههههه خدا ببخشه اما من بیزحمت اون بوسه هه رو که فرستادم از اقا پسرتون پس میگیرم اخه نامحرمه مادرررر[خنده]

شب از خورشید شب مهاجر

ویدا عزیز ، دست مریزاد از این مقایسه قشنگ و زیبا. به نظر من خیلی خوب جنبه های مختلف را مقایسه کردی. دوست عزیز فراموش نکن طاقت انسانها و سطح ایده آل آنها متفاوت است و همین مسئله باعٍ تفاوت در زندگی هاست. اینکه چقدر این ایده آل ها عملی باشند و آیا به خاطر رسیدن به ایده آل ها باید چه مشکلات و سختی هایی را متحمل شد جای بحث دارد. دوستان مهاجر زیادی را دیدم در کانادا که مثل خود من در حال تلاش بودند و در مقابل افرادی را هم دیدم که فقط غر غر میکنند که اینجا .. اینجا .... خوب همانطوری که گفتی به نظرم باید یکجا تصمیم گرفت و بعد از تصمیم دیگه فکر به گذشته را از ذهن خارج کرد. واقعا" اگر بخوام بنویسم خیلی خیلی باید در این زمین نوشت. ولی دوستانی که واقعا" تنها تنها بدون هیچ آشنا و یا دوستی وارد کانادا میشوند ، کار خیلی سختی را در پیش رو دارند. شاداب باشی ویدا عزیز و ممنون از اینکه من رو میخونی

مامان سارا

ویدا جون ممنون از حضور گرمت در وبم باهات در مورد سختی ها و مشگلات مهاجرت و اینکه احتمالا آدم یه سری چیزا در مورد علت مهاجرتش یادش میره رو موافقم

مليحه

سلام ويدا عزيز اميدوارم هر جا که هستي در کنار خانوادت روزهاي خوبي رو داشته باشي شاد و پيروز باشي براي هميشه