از همه جا

سلام

خیلی وقته که چیزی ننوشتم . یعنی خیلی حرفها تو دلم بود که بیام و بگم اما نمی خواستم بقیه هم مثل من دلخور بشن . آخر هفته ای که گذشت واسه من خیلی عذاب آور بود چون همسر جان باید تکلیف خودش و کارش رو یکسره میکرد که شکر خدا بخیر گذشت فقط بدیش این بود که نتونستم برم تهران و بچه ها رو تو پارک قیطریه ببینم .

تولد دخترم تو تیرماهه اما تصمیم گرفته که این هفته تولد بگیره تا دوستهای مدرسه اش بیان . یعنی از الان غمم گرفته با اینهمه دختر بچه چه جوری چهار پنج ساعت سر کنم . متاسفانه تو این مورد خیلی کم طاقت هستم . یه عالمه کار دارم که تو این هفته باید انجامشون بدم و کیک تولد رو هم خودم بپزم . نگران

با یکی از دوستان منتظر مدیکال که حرف میزدم خیلی پکر بود .حسابی دلم گرفت . خدایا این چه سرنوشتی بود که واسه ماها نوشتی . دلم میخواست آرومش کنم اما خودم بهتر میدونستم که با حرفهای هیچکس آروم نمی شه . بلاتکلیفی بدترین چیزیه که تجربه کردم . خدایا خودت یه راهی واسه همه باز کن . مخصوصا جوون ترها چون صبرشون کمتره . ما ازبس تو زندگی بالا و پایین دیدیم دیگه پوستمون کلفت شده اما جوون ها روحشون هنوز خیلی لطیفه . خدایا خودت کمکشون کن .

دیروز طرف های عصر که همسر جان کارش تموم شد گفتیم بعد از حدود یکماه در برزخ بودن بریم بیرون و یه هوایی بخوریم رفتیم بلوار انزلی . اونجا رو خیلی دوست دارم . یعنی اصلا دریا رو خیلی دوست دارم بهم آرامش میده . دوست دارم ساعت ها بشینم و تماشا کنم و بوی خوش دریا حس کنم و هوای خوبش رو بدم تو ریه هام . دریا برام مثل زندگیه , مثل روزگاره . وقتی آرومه آرومت میکنه اما وقتی عصبانیه و خروشان  تو رو حسابی میترسونه .

یه دو سه ساعتی اونجا بودیم و جای شما خالی باقالی خوردیم و یه عالمه گربه خوشگل دیدیم بعد هم موقع برگشتن از بلوار که دراومدیم کنار خیابون یه عالمه بهار نارنج خوشبو دیدم و حسابی لذتش رو بردم جای همه تون خالی .

/ 19 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریار

من خوبم تو چی؟

ويدا

با اينهمه دختر؟دونه دونه شونو بغل كن و ببوس و از انرژيشون انرژي بگير عزيزم.

کیت

وای با اینکه عید هم جنوب بودم هم شمال خداروشکر اما بازم دلم دریا خواست چه ابهتی داره چه بیکران!!!![بغل]

مصی

تولد دختری مبارک ببخشید سر نمی زنم می دونی کهسخت گرفتارم مراقب خودت باش

افسانه

آخیه انزلی جان ... خوش بحالت جای منم خالی کن

ويدا!!!!بهاره

چرا كانت من به نام ويدا شده!!!!!!!!!!!بخدا من بهاره ام

مصی

خیلی خوب نوشته بودی من ه باتو آمدم انزلی:)تولد گل دختر هم مبار از حالا[گل]

فریار

خدا قوت تولد تموم شد؟

مهاجر

خوش به حالتون که هنوز دریا هست برید یه کمی حالتون بیاد سر جاش ما کجا رو داریم که بریم؟

رها

وای ویدا دلم رفت ، هنوزم اون تخمه فروشها سر پله ها میشینن ؟ هنوز میشه رفت مرداب ؟ بازار دم رودخونه هست ؟ عشقم این بود که از تهران بکوبیم بیاییم خمام . بعد بابا بزرگم ، من و برادرمو ببره برامون تخمه و باقالی بخره و بریم سینمای بغل بلوار، مهم نبود چی میداد : کاراته ای ، جنگی ، کمدی ، هنوز هست سینما ؟ وای وقتی میری بلوار خیلی جای منو خالی کن . میدونی اگه هر چند وقت یه بار فیلم " ماهی ها عاشق میشوند " رو نبینم زندگیم نمیگذره ؟ واسه باقی حرفهات هم یه چیزی بگم و بگذرم : ما زمانی اقدام کردیم که آذین چهارم دبستان بود و زمانی وارد کانادا شدیم که دانشجو شده بود !! صبور باش ، میگذره عزیز دلم .