کنسرت های شبانه

دیشب که میخواستم بخوابم صدای جیرجیرکها غلغلکم میداد و خواب رو ازم گرفته بود آخه پشت اتاق خواب ما چند تا درختن که توشون لونه دارن . من عاشق صدای جیرجیرک ها هستم صداشون منو به گذشته های خیلی دور میبره کنسرت های شبانه جیرجیرک ها و...

پنج شش سالم که بود تابستونها همیشه با مامان بزرگم به ده می رفتیم دیدن خواهر و برادرهاش . طبق معمول مامان همیشه کلی دلواپس چون من به تنهایی با مامان بزرگم می رفتم ( از بچگی دختر مستقلی بودم ) .من همیشه خونه خاله مامانم رو برای اقامت انتخاب میکردم خونه خیلی قشنگی بود یه خونه دو طبقه روستایی با حیاطی بزرگ و مسطح که دور تادورش تا چشم کار میکرد باغ و مزرعه برنج . یه درخت گردوی بزرگ هم گوشه حیاط بود که تا من میرسیدم شوهر خاله مامان برام روش یه تاب درست میکرد . یه رودخونه بزرگ جلوی حیاط ویه رودخونه کوچیک پشت حیاط . اینکه چرا یاد اونجا افتادم شبهاش بود .  موقع خواب می رفتیم طبقه بالا و رختخواب رو روی تلار (با فتحه روی ت ) می انداختیم . تو شمال به ایوان طبقه دوم میگن تلار. من عاشق این عملیات بودم . بعد از پهن کردن رختخواب نوبت به زدن پشه بند میرسید و بالاخره موقع خواب . وقتی همه میخوابیدن من به گوش کردن کنسرت قورباغه ها مشغول میشدم . چقدر خوشم میومد از اون همه صدا . بعد کم کم خوابم میبرد تا اینکه دوباره با صدای دیگه ای بیدار میشدم بعله صدای خوندن خروس ها اونهم چه خوندنی !!! اول صدای خروس های خونه خودمون که یکی میخوند بعد خروس بعدی جوابشو میداد همینطور ادامه پیدا میکرد تا نوبت به خروس های خونه های اطراف میرسید . جالبه اما خروس ها نوبت رو رعایت میکردن و به صدای خوندن همدیگه گوش میکردن تا دوباره نوبت به خروس های خونه میرسید و ...

بچگی عالم قشنگیه . وقتی بچه هستی همه چی برات پررنگ تره . از همه چی نهایت لذت رو میبری . غم هات هم کوچیک و زود گذرن . کاش بشه مثل اون موقع ها هر چیز کوچولو شادمون کنه و عمر غم هامون کوتاه باشه .

/ 21 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
چون ابر به سوی کانادا

سلام. واقعا حس قشنگی رو انتقال دادی از خوندن این متن کلی لذت بردم و فضای وصف شده رو ، حس کردم.

آنی

یادم رفت بیام جوابم رو بخونم... من غلط بکنم شما یکی رو دعوا بکنم... شما من رو دعوا نکن!!!! پس کجایی دلم تنگ شده؟

هستی

سلام ویدا جون دست مریزاد عجب توصیف قشنگی داشتی از شمال. دلمون رو بردی اونجا بابا دلمون تنگ می شه فکر ما هم باش دیگه دختر[چشمک]گفتی جیرجیرکها دیشب تو خونمون صدای جیرجیرکها می اومد یهو منو برد اون دور دورهایی که تموم خاطرات زندگی رو گذاشتم و اومدم اینجا . لذتت ببر خانمی

آنی

:) کاش از اونا بودی که تند تند مینوشتن... البته اصلا شکایت نمیکنم!

عسل

قربونت برم عزیزم که اینقدر شیوا ورسا نوشتی من که دلم قنج رفت براقدیما سربلند باشی

کوچه ای بی انتها

وای من عاشق صدای جیرجیرک هستم. اون هم شبهای تابستون. به آدم احساس آرامش میده. احساس برگشتن به اصل هرچیز.

آرمین

آآآآآآآآآآِییییییییی گفتییییییییی[رویا][گل]

آنی

ما دوساله منتظر مدیکالیم.... شما چطور؟ در چه مرحله ای هستید؟

آنی

راستی کجا زندگی میکنی؟ نمیشه یعنی همدیگه رو ببینیم؟

آنی

من شرمنده م عزیزم.... من حدود ۲۰۰ تا وبلاگ میخونم... مطمئن باش مطالب تو رو سرسری نمیخونم.... همین که یادمه تو کی هستی و وبلاگت کدومه خیلی شاهکار کردم با این حافظه و این همه وبلاگ!!!! من دوستانی رو که از نزدیک هم دیدم قاطی میکنم باهم..... دعا کن... دعا کن... زودتر بریم....