نگرانی

این روزها به هر طرف که نگاه میکنم تیره و ابریه . از دل آسمون گرفته تا دل آدمهای این مرز و بوم . هیچ شور و اشتیاقی تو هیچکس نمی بینم خودم که دیگه جای خود داره اما امروز نمی خوام از خودم و نگرانی هام و دلتنگی هام بنویسم . از نگرانی پدرهایی میگم که نمی دونن چطوری باید سرو ته زندگی رو بهم بیارن . از پدرهایی که واسه امروزشون برنامه ای ندارن چه برسه واسه روزهای آینده . این کلمه آینده واسه ماها شده یه کلمه رمزآلود. یه جوری انگار تو مه گیر کرده و این مه اینقدر غلیظه که امیدی واسه کم شدنش نیست . دلم پیش اون جوونیه که نمی تونه از این تونل تاریک بدون روشنایی عبور کنه اما چیزی واسه روشن کردن نداره . وقتی افق روشنی پیش روت نباشه چطوری و به چه امیدی به جلو حرکت کنی . مادری که هم بفکر بچه هاشه هم بفکر شوهر بیچاره اش . خودش این وسط فراموش شده . حاضره هر کاری که از دستش برمیاد بکنه تا اعضای خونه یه خورده رنگ آرامش رو ببینن اما چه فایده که از دست اونهم کاری برنمیاد .

در واقع ما اینجا زندگی نمی کنیم فقط روزها رو شب و شبها رو به صبح میرسونیم . این داستان این روزهای مردم اطرافمه . مردمی که گاهی اوقات از خودم میپرسم گناهشون چی بوده که اینجوری نفرین شدن . این بدترین سرنوشتیه که ممکنه واسه آدمها رقم بخوره و اون چیزی نیست جز ناامیدی . وقتی امید از زندگی آدمها بیرون بره بی تفاوتی جایگزنش میشه و این خودش شروع یه مصیبت دیگه است .

گرفتاری ماها اینجا تموم نمیشه اگه بخواهیم واسه زندگی کردن از اینجا کوچ هم بکنیم تا اقلا لذت زنده بودن رو حس کنیم باز با کوهی از مشکلات چه اینور چه اونور مواجه میشیم . رفتن خودش یه مصیبته و اونجا به روال عادی زندگی رسیدن یه مصیبت دیگه . گاهی به خودم میگم چی فهمیدم از این زندگی که تو هر مرحله اش یه جنگ و ستیزی با زندگی داشتم . همیشه واسه داشتن داشته هام تلاش مضاعف کردم از خودم بیشتر از توانم مایه گذاشتم. همیشه شاکر بودم واسه داشته هام اما آیا از خودم هم تشکر کردم ؟ از همراهم هم تشکر کردم ؟ اما از خدا همیشه تشکر کردم . وقتش نرسیده که از اطرافیانی که هیچوقت پشتم رو خالی نکردن هم تشکر کنم .

زندگی این روزها زشت ترین چهره اش رو به ماها نشون میده و ما مثل همیشه از نگاه کردن به اون هیچ واهمه ای نداریم . عادت یکی از بهترین و در عین حال زشت ترین نعمت های خداست .

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روشنک

واقعا همینه که میگی ویدا [ناراحت] بعضی وقتا که فکر میکنم دلم به حال پدر و مادرم میسوزه ! میفهمم استرس و نگرانیشون رو از آینده مبهم بچه هاشون !!! مایی که حتی نمیتونیم وضعیت روانی و اقتصادی چند دقیقه بعد خودمون و مملکتمون رو پیش بینی کنیم ! [ناراحت] دلم به حال خودمون میسوزه ! من و برادرام که با اینکه سن زیادی نداریم اما نگرانیامون و دل مشغولیامون اندازه یه آدم 60 ساله هست !!! چی دارم میگم ! مگه اصلا آدم 60 ساله باید نگرانی و دل مشغولی داشته باشه؟؟؟ اون دیگه الان باید بازنشسته شده باشه و با همسر و نوه هاش اوقات خوشی داشته باشه ! اما واقعا چند درصد از مردم این مملکت الان شاد هستن و راضی و چند درصد از مردم نگرانی و تشویش آینده مبهم در حد سال دیگه رو ندارن؟؟؟ منی که فکر میکنم اگه تابستون 2 سال پیش پذیرش تحصیلی رو میگرفتم و با دلار 1200 از این مملکت میرفتم بهتر بوود ؟؟ نمیدونم ویدا حس این روزام خیلی عجیبه !!! دلم آرامش میخواد [ناراحت] مخصوصا واسه پدر و مادرای نگران آینده بچه ها !!

shouka

عزیزم کاملا می فهممت. خیلی از اون روزا دور نشدم و می شنوم که داره بدتر میشه. همش واسه خانوادم و هم وطنمام غصه می خورم.[ناراحت]

فریبا

ویدا جان متاسفانه این حکایت 70 میلیون مردم ایران که توی یک زندان بزرگ کیر افتادند و حتی بیگاری هم دیگه غمشون رو کم نمی کنه. حتی ماها هم که از ایران خارج شدیم همین مشکلات را داریم. حرف بزنیم فردا باید جوابگو باشیم و برنگردیم ایران خانواده ها باید پاسخگو باشند. چنان ترسی به دل مردم انداختند که کسی جرات نداره بگه چرا؟ همین دیروز رو نگاه کن 4 سال خانواده ها شکایت کردند بابا این دیوانه وقتی .... بود ال کرد و بل کرد. کسی کوچکترین اقدامی نکرد تا به خودشان رسید ..... بهتره هیچی نگیم.

اشرف

سلام ویدا جون از خواندن غمنامه ات غصه ام گرفت. کار ما دیگه از نگرانی گذشته . به خدا هر روز با آدم هایی که می گی روبرو می شم و دلم از دیدن چهره درهم و درمانده اشون ریش می شه. حکایت ما حکایت غریبی است. خدا فقط خودش به فریاد ما برسد. [اضطراب][گریه]

علی

http://cablog.blogfa.com/post-87.aspx سلام لینک داستان مدیکال ما

مهری

واقعیت اینه که مردم با عادت کردن سر خودشون رو گرم کردند !!! این واقعیت رو در سفری که به ایران داشتم دیدم ... دلم گرفت از چیزهایی که میدیدم و از کسانی که اونجا بودند ولی هیچ کدوم اینها رو نمیدیدند .. انگار به این وضع عادت کرده بودند و راضی هم بودند

اشرف

نمی خوام عادت کنم . از عادت کردن بیزارم.

فریار

عزیزم الان که دارم برات پیغام میذارم ساعت 9 شب و من همچنان در حا حال اثاث کشی و دو مهندس در حال طراحی دکور منزل جدید ....با وجود اینکه کوچولو ولی خیلی طراحیش دوست داشتنی شده و روحیم رو عوض کرده. گرچه میدونم مقطعی و بع زودی همه چیز عادی میشه

آنی

عزیزم تو که همیشه به من لطف داشتی و داری.. فقط مزاح بود و شکسته نفسی و این حرفا....

شکوفه

و این داستان چه داستان تلخیه...